بزرگ‌ترين لذت من در زندگي

[ad_1]

كشف اتفاقهاي
تازه

بزرگترين
لذت من در زندگي

رضا
كيانيان از نمايش آثار عكاسي
اش در قشم، نمايشگاه «قار سوم: اتفاق ميافتد»
مي
گويد. گفتو گوي نادر داودي، عكاس و مستندساز با او را از دست ندهيد

«اين
25-20 كلاغ از كجا و چگونه آمده بودند؟» همين يك سوال كافي بود تا چهره محبوب اين
سال
ها، دوربينش را بردارد و يكي، دو ماه سر از قشم در بياورد
تا ببيند اين كلاغ
هاي معدود، تنها و عجيب در اين جزيره چه ميكنند.
حاصل اين رمزگشايي،

 19 قاب
عكس
سفيد سفيد با تلفيق تكه
هايي سياه سياه است كه در دماي زير 5 درجه سانتيگراد،
به نمايش درآمدند. رضا كيانيان، هميشه اهل همين رازها بوده و هست؛ اهل قصه
سازي،
قصه
خواني و قصهپردازي و همينهاست كه او را «رضا كيانيان» كرده است؛ چه زماني كه در
كارگاه چوبش، مشغول است، چه زماني كه كتاب مي
نويسد،
چه وقتي عكاسي مي
كند و چه وقتي نقشهاي متفاوت را در سينما به تصوير ميكشد.
اين
بار رضا كيانيان، براي حرفزدن،
عكس را انتخاب كرده. آن هم با تلنگري كه يك شنيده به او زده است: «شنيده بودم قشم
كلاغ نداره!» بعد از اين تلنگر بود كه سر از قشم درآورد،25-20
تايي
كلاغ ديد و چند هفته
اي را با آنها گذراند كه نتيجهاش را
در اين 19 عكس مي
شود، ديد. عكسهايي كه آنها را به علي، پسرش تقديم كرده است. با او در محيط عمدا
سرد نمايشگاه ماه مهر، قرار گفت
وگو گذاشتيم؛ در محيطي كه با 5 تن نمك، كفپوش
شده و همه اين
ها براي رسيدن به چيزي بود كه در ذهن رضا كيانيان ميگذشت.
در اين گفت
وگو، نادر داوودي عزيز، عكاس، روزنامهنگار
و مستندساز خوش
قريحه هم در كنارمان بود تا گفتوگوي
ما در حال
وهواي عكس و عكاسي باقي بماند. با رضا كيانيان، كسي كه اكثر
آدم
ها او را بهعنوان بازيگري توانا ميشناسند،
اين
بار از تجربه عكاسي حرف زديم.  شما هم حالا در كنار ما و او، در گالري بنشينيد،
گپ و گفت جمعي ما را بخوانيد و بدانيد كه رضا كيانيان، بيش از آن
كه
بازيگر باشد، مجسمه
ساز باشد، نويسنده باشد يا عكاس، رضا كيانيان است.

تسليم موقعيت نميشوم

آقاي
كيانيان! فكر مي
كنيد چرا عكاسها در برابر فعاليتهاي عكاسي شما تا اين حد واكنش دفاعي دارند؟

 خب چرايي اين نوع واكنش را بايد از همان عكاسها
بپرسيد اما به هر حال من از همه آن
ها تشكر ميكنم. چون با همين واكنشها،
تبليغات گسترده
اي براي من انجام دادند.

بهنظر
من بخشي از مقاومت
هاي غيرمنطقي عكاسها در مورد حضور سينماگران در اين حوزه
به خاطر نگراني از اين است كه به هر شكل سفره عكاسي به اندازه سفره سينما گسترده
نيست. از طرف ديگر نسبت اين اسم با عكس
هاست. به هر حال بعد از دو نمايشگاه انفرادي و پنج نمايشگاه
گروهي پي
درپي ما بيشتر انتظار داريم شما را
ببينيم البته به
عنوان رضا كيانيان عكاس نه رضا كيانيان
بازيگر. خودتان اين قصه عكاسي را چطور مي
بينيد؟

يكبار از
من دعوت شده بود در دانشكده معماري دانشگاه هنر براي بچه
ها صحبت
كنم. همان
جا طاها شجاعنوري، از دانشجوهاي همانجا چيزي
به من گفت كه خيلي به من چسبيد. گفت:« وقتي شما از در اين دانشكده بيرون برويد، ما
درباره شما راجع به يك بازيگر صحبت نمي
كنيم؛ بلكه راجع به يك آدم باحال صحبت ميكنيم كه
بازي هم مي
كند.» اتفاقا من خودم دقيقا همينطور
هستم. فكر نمي
كنم كه بازيگري يا نويسندگي جلوتر از من هستند. يعني هيچ كدام
از موقعيت
هاي من جلوتر از من نيست. من جلوي همه آنها هستم
و آن
ها دنبال من هستند. من رضا كيانيان هستم كه مينويسد و
بازي هم مي
كند، عكاسي هم ميكند، مجسمه هم ميسازد و… البته بازيگري را بيشتر از باقي كارها انجام ميدهد.
بگذاريد جور ديگري بگويم. بعضي
ها وقتي موقعيت بهدست ميآورند، در موقعيتشان گم ميشوند. چون موقعيت بزرگتر از خودشان است. به خاطر همين دست و پايشان را
گم مي
كنند و يادشان ميرود كه چه بودند. اما خوشبختانه هنوز موقعيتهايي كه
من به
دست آوردهام، بزرگتر از خودم نيستند. ممكن است دير يا زود اين اتفاق بيفتد اما
من هميشه مراقبم كه تسليم موقعيت نشوم. درنتيجه با شخصيت رضاكيانيان بازيگر، عكاس،
مجسه
ساز يا نويسنده با يك فاصله برخورد ميكنم. چون
خودم را منشأ و سرچشمه آن
ها ميدانم.

تكان دادن ذهنها را دوست دارم

 بعد از نمايشگاه اول و تجربه متفاوت هنر عكاسي،
ايده برگزاري اين نمايشگاه دوم از كجا آمد؟

  در نمايشگاه قبلي تكيه من بر كشف زيباييهاي
موجود در طبيعت بود. براي آن نمايشگاه 4 سال تمام از پوست درخت
هاي
مختلف عكاسي كردم. در بين همه درخت
ها
به درخت اكاليپتوس به خاطر نقش
هاي
جذابش علاقه
مند شدم و البته درخت
كاج. اتفاقا در سفري به آمريكا خيلي اتفاقي به تعدادي درخت اكاليپتوس برخوردم كه
رنگ
آميزي آنها
براي من حيرت
انگيز بود. بعدها
فهميدم اصلا اين مجموعه، از سري اكاليپتوس
هايي
هستند به نام رنگين
كمان!
خلاصه اين
كه نمايشگاه اول،
حاصل اين نگاه بود. در واقع من از جزئيات عكاسي مي
كردم
ولي از آن
ها افه چشماندازهاي
باز مي
گرفتم. همين باعث ميشد
تصويري كه مقابل چشمان بيننده قرار دارد، ذهن او را ببرد به يك دنياي ديگر! همان
چيزي كه من هميشه دنبالش بودم. اين
كه
تصويري را ببيني ولي تخيلت گسترش پيدا كند و برود به سمت ديگر. نكته
اي
كه به
عنوان تلنگر، نمايشگاه اول
را در ذهن من زنده كرد هم همين بود كه حالا براي اين
كه
زندگي را با همه رنگ
ها
و حجم
ها و تركيبهاي
بي
نظيرشان ببينيم بايد چه كار
كنيم؟! ما به يك تكان ذهني نياز داريم و من فكر مي
كنم
در نمايشگاه اولم اين تكان ذهني يا هشدار را به مخاطبم دادم . قبل از اين نمايشگاه
هم يك نمايشگاه چوب برگزار كرده بودم. نمايشگاهي از چوب
هاي
دورريز طبيعت كه فرم
هاي
زيبايي داشتند. همه آن
ها
را پيدا كرده بودم، كمي رويشان كار كرده وطوري به نمايش گذاشته بودم كه همه تصور
مي
كردند يك مجسمهساز
روي آن
ها كار كرده. درحاليكه
همه آن
ها زاييده طبيعت بودند!  اسم اين نمايشگاه هم «دوباره نگاه كن» بود.
فروش خوبي هم داشت. به عبارتي نمايشگاه اول من هم باز همين رويكرد را داشت. باز
كشف جديدي در طبيعت بود كه من دوست
داشتم
مخاطبم را در اين كشف جديد شريك كنم و از او بخواهم كه دوباره اين زيبايي
ها
را ببيند!


كلاغها سر به سرم ميگذاشتند!

آقاي كيانيان! جايي از شما خواندم كه اين عكسها در طول چند سفر گرفته شدهاند و حاصل هزاران فريم هستند…

نه؛ حاصل هزاران فريم نيست. من معمولا زياد قشم ميروم و حاصل اين سفرها هزاران فريم عكس
است اما همه اين عكس
ها
در زمينه مردم
شناسي، اقليمشناسي و كاملا شخصي است و اصلا خيال
ندارم آن
ها را به نمايش بگذارم. چون آدمهاي مهمي در آن زمينه كار كردهاند كه آثارشان هم هست. حيطه مورد
علاقه من به تصوير كشيدن چيزهايي است كه گاهي از نگاه خودم هم پنهان مي
ماند اما يكباره كشفشان ميكنم و اين كشفيات براي خودم هم جذاب
است. وقتي اين تصاوير بعد از چندين ماه همچنان براي من جذاب باشند، بقيه را هم
دعوت مي
كنم تا بيايند و كارها را ببينند. اما
اين نمايشگاه حاصل يك داستان قديمي در جزيره قشم است. من شنيده بودم كه قشم كلاغ
ندارد. يعني كلا خطه جنوب يك دوره
اي اصلا كلاغ نداشته اما در يكي از همين سفرها خيلي ناگهاني
يك دسته كلاغ
در جزيره ديدم. وقتي داستان را از محليها پرسيدم آنها تاييد كردند كه اين كلاغها مهاجرند و با يك كشتي از هند به قشم
آمدند. البته اين داستان را يك قشم
شناس هم تاييد كرد. به هر حال كلاغ براي هر عكاس و حتي هر
نقاشي، سوژه جالبي است اما چيزي كه باعث شد من به سمت اين سوژه گرايش پيدا كنم،
اين بود كه اين كلاغ
ها
هر روز غروب يك جاي مشخص داشتند. فقط مي
آمدند همانجا. من شروع كردم به عكاسي كردن از اين غروب خلوت كلاغهاي مهاجر. هر شب هم كلي ايده تازه به
ذهنم مي
رسيد. آرام آرام به فرمهاي جذابي رسيدم كه همين فرمها اين انگيزه را در من ايجاد كرد كه
عكاسي از كلاغ
ها را ادامه بدهم. حدود يك ماه و نيم
هر روز غروب در نقطه
اي
از جزيره قشم بودم كه خلوتگاه كلاغ
ها بود!

پس اين نمايشگاه حاصل نگاه كردن ممتد شما در طول يك دوره
زماني به يك گروه از كلاغ
هاست كه در واقع خودتان كشفشان كرده بوديد؟

من در طول اين يك ماه و نيم حركتهايي در اين كلاغها ديده بودم كه برايم جذاب بودند.
رفتم به سمت اين
كه همين حركتها را از آنها ثبت كنم. در تمام مدتي كه هر روز
غروب با كلاغ
ها قرار ملاقات داشتم (باخنده) آنها هم خوب من را شناخته بودند. اصلا
انگار منتظر من بودند. كلي با من بازي مي
كردند و حتي سر به سرم ميگذاشتند.

بالاي صخرهها به ايده نمايشگاه رسيديم!

آقاي كيانيان! در اين پروژه دو هنرمند ديگر هم در زمينه
چيدمان و موسيقي با شما همراه بودند؛ اين همراهي چطور بود و تيم چطور كار كرد؟

من توسط دكتر سميعآذر با آقاي فاتك موسوي كه كار حجم و چيدمان ميكنند آشنا شدم. ايشان قبلا دو نمايشگاه
برگزار كرده بودند كه متاسفانه من هيچ كدام
شان را نديده بودم اما با ديدن عكسها و فيلمها مطمئن شدم كار اين هنرمند و خلاقيتي
كه در آثارش هست را دوست دارم. عكس
ها را به او نشان دادم و خواستم ايدهاي كه بهنظرش ميرسد را بيان كند. نتيجه كار همين ايده
فضا
سازي در نمايشگاه بود كه بهنظر من خيلي خوب با مفهومي كه من
دنبالش بودم، همراه شد. در مورد موسيقي هم از طريق آقاي موسوي با ماني بيات آشنا
شدم كه اتفاقا ايشان هم ايده
هاي خوبي را مطرح كردند كه هم با فضاي مورد نظر من، هم با
چيدمان فاتك موسوي همراه بود. البته اين دو هنرمند هر دو صخره
نورد هستند و من فكر ميكنم بالاي صخرهها به اين ايده رسيدند (ميخندد). به هر حال از نتيجه كار راضي
هستم و دوست دارم با آن
ها
ادامه دهم.

در زندگي از حذف
كردن لذت مي
برم

نقطه
تمايز نمايشگاه حاضر با نمايشگاه
هاي قبلي در چيست؟

در اين
نمايشگاه ديگر تكيه من بر زيبايي خالص نيست و بيشتر روي مفهوم تاكيد دارم. چيدمان
و موسيقي متفاوتي هم كه در فضا جاري است، كار دوستانم، فاتك موسوي و ماني بيات است
و همه با اين هدف انتخاب شده
اند كه وقتي شما وارد اين فضا ميشويد، از
همه تعلقات بيروني جدا شويد و مفهوم و حسي كه مورد نظر من است، به شما منتقل شود.
اگر اين اتفاق بيفتد من برنده
ام! در اين نمايشگاه عكسها و حتي
چيدمان، همه در اين جهت بوده كه بيننده را ببرم به سمت برهوت و جايي كه هيچ
چيز نيست
جز لكه
هاي سياه. به همين خاطر در اين نمايشگاه بر خلاف نمايشگاه
قبلي خبري از رنگ
ها و تركيببنديهاي صرفا زيبا نيست. همه چيز حذف شده. هرچه رنگ و پسزمينه
عكس
ها بوده حذف شده تا مفهوم خالص و بدون هيچ رنگ اضافهاي درون
قاب بنشيند. هرچند همان مفهوم دوباره ديدن هم با به تصوير كشيدن كلاغ
ها در
اين نمايشگاه تكرار شده. اما هدف اصلي من انتقال مفهوم اصلي، بدون هيچ رنگي است.
به همين خاطر همه چيز را حذف كردم. آنقدر كه اگر يك قدم جلوتر مي
رفتم،
مفهوم اصلي خدشه
دار ميشد.

 در حقيقت همه چيز را ساده و مينيمال كرديد!

كلمه
ميني
مال را نميتوانم استفاده كنم. چون مينيمال يك
جنبش هنري است و تعريف
هاي مخصوص بهخودش را دارد. بنابراين از حذف كردن استفاده ميكنم.
حالا اين
كه اين حذف كردن چقدر به جنبش هنري مينيماليسم
نزديك شده، موضوعي است كه منتقدان بايد در مورد آن نظر بدهند. من در زندگي شخصي
خودم از حذف كردن لذت مي
‌‌برم. عباس كيارستمي را دوست دارم. او يك جمله طلايي دارد: «با
حذف كردن بساز نه با اضافه كردن!» اتفاقا اين حذف كردن در عرفان ما هم هست: «هيچ،
همه چيز است و همه چيز، هيچ است» اين يك پارادوكس است اما پارادوكسي كه خيلي جذاب
است؛ اين
كه چطور ميشود به هيچي رسيد كه همه چيز است، خودش خيلي جاي بحث دارد.
اين همان نوع نگاهي است كه من دوستش دارم. عاقل را يك اشاره كافي است. دنياي هنر
دنياي اشاره
هاست. هرچه از توضيح دور شويم و به اشاره برسيم، خالصتر شدهايم. در
حرفه
هاي مختلف با حروف اختصاري كلي مفهوم منتقل ميكنند.
وقتي يك پزشك مي
گويد D.C يا CBR كلي بار مفهومي را با پزشك مقابلش در
ميان مي
گذارد. هنرمند اما با اشاره به مفاهيم كليتر با
همه بشر حرف مي
زند و مفاهيم را به بشر منتقل ميكند و با
بشر در ميان مي
گذارد. ساخت مفاهيم بشري با خلاصه كردن بهوجود ميآيد نه
با اضافه كردن.

عصر ديجيتال،عكاسم كرد

ورود شما
به عكاسي نتيجه سابقه فعاليت
هاي هنريتان بوده يا اينكه عكاسي براي شما يك دغدغه جداگانه است منهاي همه فعاليتهاي هنريتان حتي
سينما؟

شايد هر
دو. دبيرستان كه بودم يك سال همه عيدي
هايم را جمع كردم و يك دوربين لوبيتل خريدم كه با همه
تشكيلاتش حدود 90 تومان شد. براي آن زمان خيلي بود اما همه تلاشم را كردم تا بخرم.
از همان زمان شروع كردم به عكس گرفتن اما بايد اعتراف كنم اگر نهضت ديجيتال پيش
نمي
آمد،  عكاس نميشدم و
شايد از هنر عكاسي صرفا براي خودم لذت مي
بردم.

پس
5-4دهه عكاسي مي
كرديد ولي هر دو نمايشگاهي كه برگزار كرديد، نتيجه عكاسي بعد
از عصر ديجيتال است؟

بله، هر
دو مربوط به دوران ديجيتال است. براي اين
كه ديجيتال يكباره امكاناتي به من داد كه شكوفا شدم. يك دفعه ديدم تمام
تخيلاتي را كه دارم، مي
توانم زنده كنم و به تصوير بكشم. عكاسي نگاتيو هم حوصله ميخواهد هم
وقت زياد. بحث تاريكخانه و نور و… كه به جاي خود. ولي حالا تاريكخانه هميشه
همراهم است. همين لپ
تاپ به سادگي همه كارهاي تاريكخانه را انجام ميدهد.
خلاصه اين
كه عكاسي ديجيتال به من فرصت داد تا خيلي از تخيلات خودم را
عيني كنم. همين براي من لذت بخش بود و من شروع كردم به عكس گرفتن.

 هيچ وقت به ذهنتان
نرسيده كه برگرديد و اين مجموعه 40-30 ساله را هرچه كه هست بازبيني كنيد؟

حق باشماست. اما چون 3 بار در زندگي كل كتابها و كل عكسهاي من بر باد رفت، در واقع چيزي بهعنوان آرشيو ندارم. عكسهاي محدودي دارم از دوران
دبيرستان.  البته به
نظر من آنها ديگر ارزشي ندارند. شايد ارزششان فقط به اين خاطر باشدكه حالا من
رضا كيانيان هستم.

هميشه دنبال كشف مسيرهاي تازه ميگردم

اين همه پركاري شما در حوزههاي
هنري مختلف به اعتقاد من مي
تواند
دليل بر اين باشد كه شما از معدود سينماگراني هستيد كه در دايره سينما احساس رضايت
نكرده
ايد. پيشينه اين روحيه چيست؟
از كجا آمده يا مربوط به چه دوره از زندگي شماست كه تا الان در شما وجود دارد؟ آن
هم به اين شكل كه هنوز شما را ارضا نكرده و شما فكر نمي
كنيد
كه اين موقعيت
ها از خودتان بزرگترند؟

من از كلمه«ارضا» استفاده
نكردم؛ گفتم كه هيچ
كدام
از اين موقعيت
ها از من بزرگتر
نيستند. در نتيجه خودم را گم نكردم. در كتاب «اين مردم نازنين» نوشته بودم كه شهرت
از كي براي من شروع شد… بعد از پخش سريال «آپارتمان» يك روز از بلوار كشاورز به
سمت سينما بلوار مي
رفتم.
درست سر كوچه طوس كه رسيدم، چند تا دختر كه از دبيرستان
شان
بيرون آمده بودند تا من را ديدند جيغ زدند! اول تعجب كردم. ولي بعد فهميدم به خاطر
ديدن من جيغ زدند. خب اين براي من جالب بود. با خودم گفتم: خب جيغ هم برايت زدند
اما بعدش چه؟! تو مي
خواهي
اين راه را ادامه بدهي يا نه؟! تا رسيدن به سينما بلوار، كلي با خودم كلنجار رفتم
و به اين نتيجه رسيدم كه اگر بخواهي مردم همچنان برايت جيغ بزنند بايد خواست
هاي
آن
ها را برآورده كني و همان
مسيري را ادامه بدهي كه آن
ها
مي
خواهند، ولي خواستههاي
خودت كجا مي
روند؟ سلايق خودت چه
مي
شوند؟! با خودم به اين نتيجه
رسيدم كه تو سليقه
هاي خودت را دنبال
كن. اگر در همين مسير باز هم برايت هورا كشيدند كه چه بهتر و اگر نكشيدند كه هيچ!
الان هم زندگي من همينطور است. يعني سعي مي
كنم
تسليم جوي كه برايم به
وجود
مي
آيد، نشوم. اين حس تنها
متعلق به سينما نيست. در همه شغل
ها
هست. مثلا در سياست. وقتي كه يك سري طرفدار پيدا مي
كني،
نوكر طرفدارها مي
شوي. چون آنها
توقعاتي از تو دارند كه تو بايد آن
ها
را برآورده كني. وقتي كه تلاش مي
‌‌كني
انتظارات آن
ها را برآورده كني،
ديگر خودت نيستي. پس خط
مشيات
در زندگي عوض مي
شود.

اين ديدگاه كمي
سخت
گيرانه
نيست؟!

نه چندان؛ چون ميخواهم
خودم باشم. مي
خواهم هميني كه هستم
باشم. وقتي هم كه وارد سينما شدم، حتي زماني كه شهرت شروع شد، باز دوست داشتم خودم
باشم. بنابراين سعي كردم به خاطر احترام به همين روحيه هيچ نقشي را دوبار بازي
نكنم. حتي با وجود اين
كه
اقتصاد سينما به اين نگاه جواب مثبت نمي
دهد.
معمولا تهيه
كنندهها
سراغت را مي
گيرند كه همان نقشي
را بازي كني كه در آن گل كرده
اي.
يك استدلال هم دارند كه بايد پايت را روي زمين سفت بگذاري! اما من با اين نگاه
موافق نيستم. چون به
نظر
من اين يعني محافظه
كاري.
به خاطر همين نگاه هم خيلي طول كشيد كه دنياي سينما من را با همين طرز تصور و نگاه
قبول كند. البته خيلي هم غيرمنتظره نيست. چون مخاطب وقتي شما را در نقشي مي
پسندد،
دوست دارد دوباره در همان نقش شما را ببيند.

 اصلا با همين انتظار ميآيد
كه شما را ببيند و وقتي كه اين انتظارش برآورده نمي
شود،
حالش بد مي
شود! من در عكاسي هم
همين نگاه را دنبال كردم. شايد نمايشگاه قبلي من هنوز هم جا دارد كه چند تا
نمايشگاه ديگر با همان نگاه زيبايي
شناسي
از دلش در بيايد. درست مثل برخي هنرمندان نقاش يا عكاس كه يك خط را پيدا مي
كنند
و مدت
ها ادامه ميدهند
اما من دنبال اين هستم كه بعد از كشف هر اتفاق تازه
اي،
سراغ كشف جديدتري بروم. به خاطر همين نگاه هم بود كه بعد از نمايشگاه قبلي كه
تاكيدش بر كشف زيبايي خالص بود، اين نمايشگاه مفهومي را برگزار كردم. از عكس
هاي
به
شدت رنگي كه آنجا رنگ غوغا
مي
كرد، پريدم به سمت سياه و
سفيد خالص خالص. البته نه عكس سياه و سفيد. بلكه مفهوم خالص سياه و سفيد. مفهومي
كه به بيننده و به
خودم فرصت كشف و شهود
مي
دهد. از حالا براي نمايشگاه
بعدي هم چند تا فكر تازه در سرم دارم. فكر مي
كنم
هر آدمي در زندگي در وهله اول بايد خودش را راضي كند. يعني از كاري كه مي
كند
لذت ببرد. وقتي كه هنرمند از كارش لذت مي
برد،
بدون شك افراد ديگري هم هستند كه از آن لذت، لذت مي
برند
اما اگر آدمي نخواهد از كار خودش لذت ببرد، آرام آرام مي
رسد
به جايي كه كارهاي سفارشي انجام
ميدهد
يا محافظه كار
ميشود.
البته طبيعي هم هست. چون از ماندن در يك مسير مشخص به جواب رسيده، خارج نمي
شود
و سوال جديدي هم وجود ندارد. اما من نمي
توانم
با اين نگاه پيش
بروم. چون از تكرار
لذت نمي
برم. به همين خاطر
هميشه دنبال كشف مسيرهاي تازه هستم.

اما برخلاف شما
خيلي
ها تركيب تيم
برنده را به
هم نميزنند!

همين طور است. اصلا فكر ميكنند
چرا بايد همه چيز را به
‌‌هم
بزنيم! اما من بر هم مي
زنم
حتي با وجود اين
كه احتمال خطر وجود
دارد.

چون هميشه ممكن است انتخاب
مسير تازه به جواب نرسد. ولي براي من به جواب رسيدن مهم نيست. مهم لذتي است كه از
كشف اتفاق
هاي تازه بهدست
مي
آورم و اتفاقا تلاش ميكنم
تا دفعه بعد كاري انجام بدهم كه حتما به جواب برسد. براي من سوال مهم
تر
از جواب است!

من همه چيز را بر هم ميزنم حتي با وجود اينكه احتمال خطر وجود دارد.
چون هميشه ممكن است انتخاب مسير تازه به جواب نرسد. ولي براي من به جواب رسيدن مهم
نيست. مهم لذتي است كه از كشف اتفاق
هاي تازه بهدست ميآورم

كلاغ همان كلاغ نبود!

آقاي
كيانيان! ايده عكاسي از كلاغ
ها قبلا در ذهن شما بود يا اتفاقي و در قشم اين ايده به ذهنتان
رسيد؟

 همانطور كه گفتم عكاسي از كلاغ را همه عكاسها دوست
دارند. من هم يك عالمه عكس داشتم. هيچ وقت هم فكر نمي
كردم از
آن
ها يك نمايشگاه برگزار كنم. ولي در قشم يكدفعه اين
دسته كلاغ
ها را كشف كردم. اين كلاغها
درغروب
هاي زيباي قشم حس و حال متفاوتي را در من بهوجود
آوردند. همان حسي كه با كشف يك اتفاق تازه در من ايجاد مي
شد.
بنابراين رفتم و اين عكس
ها را از كلاغهاي مهاجر جزيره قشم گرفتم.

در واقع اين كلاغها بودند كه خودشان را به شما تحميل كردند!

خب شايد؛
به هر حال اين كلاغ
ها آنقدر لوندي كردند كه… كافي است شما الان واژه كلاغ را
در اينترنت جست
وجو كنيد. هزاران عكس
زيبا و جالب به شما مي
دهد كه شما هر كاري هم بكنيد بالاخره شبيه يكي از آنهاست. پس
چه لزومي دارد دوباره همان كارها را انجام بدهيم! ولي من در اين كلاغ
ها حالتهايي
ديدم كه هيچ كجا نديده بودم. بنابراين به خاطر نگاه خاص و تازه
اي كه
پيدا كردم، به نمايش
شان گذاشتم.

 سفيد، سياه و باز هم سفيد

 آقاي كيارستمي هم يك نمايشگاه تقريبا شبيه به
همين نمايشگاه داشت. البته آن نمايشگاه برگرفته از درخت و برف اما به همين سادگي
بود. فكر مي
كنيد آن نمايشگاه هم روي فكر شما تاثير داشت؟

فكر ميكنم وجه
مشترك اين نمايشگاه با نمايشگاه آقاي كيارستمي سياه و سفيدي كارهاست كه آن هم در
كار عكاس
هاي جهان الي ماشاالله وجود دارد. تا دلتان
بخواهد عكس
هاي سياه و سفيد با كنتراست و هايكنتراست
وجود دارد. مهم اين است كه شما مي
خواهيد چه مفهومي را منتقل كنيد. من با اين عكسها مفهوم
مورد نظر خودم را منتقل مي
كنم. حالا اتفاقا در قالب سياه و سفيد كه آقاي كيارستمي هم
قبلا آن را تجربه كرده. به اين عكس
ها كه نگاه ميكنيد ميبينيد تقريبا همه «فولو» (ناواضح) هستند و اين مثل خيانت ميماند به
حرفه عكاسي! تنها اين هم نيست، در چند عكس هم دستم تكان خورده! اين هم يعني خيانت
به حرفه عكاسي! اما بايد اعتراف كنم كه در اين نمايشگاه فولو بودن عكس
ها براي
من مهم نيست. چون من با همين تكان خوردن
ها و فولوبودنها به گرافيك خاصي رسيدم كه همان براي من مهم بوده. اگر همه
چيز طبق روال معمول بود و عكس
ها فوكوس بودند، به چيزي كه ميخواستم
نمي
رسيدم. در حقيقت اين فولو بودن من را به گرافيكي رساند كه
فوكوس بودن هرگز نمي
توانست برساند. بهخصوص اينكه من بايد همه چيزهاي اضافي را از فضاي عكسها حذف
مي
كردم تا به نتيجه نهايي و همان خلوصي كه دنبالش بودم، برسم.

انتزاعي فكر كنيد

در اين نمايشگاه كلاغها
بيش و پيش از آنكه كلاغ باشند، به فرم و مفهوم تبديل شده
اند
و اينجاست كه اين نوع عكاسي صرفا به يك عكاسي هنري تبديل مي
شود
نه عكاسي به
عنوان چشم واقعيت!
سوالم را اينطور ادامه مي
دهم.
ملاك شما براي انتخاب چه بوده؟ فرم يا مفهوم؟

اين
نمايشگاه يك نمايشگاه مفهومي است و من سعي كردم با چيدمان، رنگ و موسيقي و حتي قاب
هايي
كه انتخاب شده، شما را به سمت حس و مفهومي كه مد نظرم بوده، هدايت كنم. به كل
مجموعه و هر كدام از عكس
ها كه نگاه ميكنيد، آرام آرام به انتزاعي ميرسيد
كه همان نقطه مورد نظر من بوده. چون اينجا بخشي از واقعيت انتزاع شده و با نگاه
كردن به اين عكس
ها همين انتزاع به ذهن شما خطور ميكند و
همين نكته است كه براي من مهم بوده. در حقيقت من با استفاده از فرم، فضا و حتي بي
رنگي و
خلوص محض، دنبال اين بودم كه مفهوم انتزاعي مورد نظرم را در ذهن بيننده ايجاد كنم.

رازآلودبودن، مسئله اين است

قصهاي پشت
اين دسته از كلاغ
ها بود كه توجه شما را بهخودش جلب
كرد يا صرفا حضورشان در قشم؟

ببين، من
قصه دوست دارم. اين عكس
ها را هم در تهران يا هر جاري ديگري ميشد گرفت.
چون كادر، آسمان است و تعدادي كلاغ. اما نكته اين است كه پشت اين دسته از كلاغ
ها كه من
عكاسي
شان كردم، قصهاي هم هست. تعدادي كلاغاند كه
با كشتي از هند به قشم سفر كردند و همين مهم است. درنهايت وقتي كه با همين قصه
رازي به اين تصاوير اضافه مي
شود، يعني اين كلاغها با همه كلاغهاي كه ما تا امروز ديدهايم فرق
دارند. چون اين كلاغ
ها رازي با خودشان دارند و وقتي هر موضوعي رازي در خودش داشته
باشد، براي من جذاب
تر است تا اينكه همه چيز رو و آشكار باشد. به خاطر همين نگاه هم هست كه
وقتي مثلا من از پوست درختان جزئيات را مي
گيرم، خيليها فكر ميكنند تصويري باز از يك دشت است! اين به خاطر رازآلود بودن
تصاوير است و همين، كار را جذاب مي
كند. چون ذهن شما را قلقلك ميدهد و به
سمتي هدايت مي
كند كه دريچههاي ديگري در آن باز ميشود و
اين همان اتفاقي است كه من دنبالش هستم و از آن لذت
ميبرم.

انتخاب
عنوان اين نمايشگاه هم به خاطر همين رازآلود بودنش بوده؟

چرا كه
نه. من در اين چندوقت آنقدر قصه
ها و داستانهاي مختلف در مورد كلاغها
خوانده
ام و شنيدهام كه ميتوانم ادعا كنم حالا يك كلاغشناسم!
كلي باور در مورد كلاغ
ها و حتي قارقار كردن آنها وجود
دارد كه هر كدام
شان به تنهايي يك قصه بلندند. اما مهمتر از
همه اين
كه كلاغ يك پرنده اسطورهاي هم
هست. هميشه براي من اين نكته خيلي عجيب بوده كه در اسطوره
هاي
آسيا، آفريقا، اروپا و آمريكاكه همه مربوط به چند هزار سال پيش
اند، قصه
كلاغ، مار و خرس تقريبا يك شكل است! اين راز قشنگي است. چطور مي
شود آدمهايي كه
همديگر را نديده
اند و ارتباطي هم با يكديگر نداشتهاند، قصههاي
مشترك دارند. يا اين
كه چرا همه ميگويند كلاغ 400 سال عمر ميكند.
درحالي
كه پيرترين كلاغ جهان كه الان در يك لابراتوار در آمريكا
نگهداري مي
شود، فقط 24 سال دارد. همه اينها همان رازهاي پنهان و جذابند
كه به
نظر من همه را بهدنبال خودشان ميكشانند.

از ذن خوشم ميآيد

چرا اينقدر در اين نمايشگاه
دنبال سردي و برهوت بوديد. عجيب اين
كه
شما چطور از گرماي قشم به اين فضاي سرد و خشك رسيديد؟! فضايي كه شايد گاهي ترس را
هم القا مي
كند.

 سرد، خشك و برهوت. من همين برهوت را دوست داشتم
و دارم. اما ترس، شايد بهتر باشد بگوييم ذن. هرچند ذن كردن خيلي
ها
را مي
ترساند اماخيليها
هم از آن لذت مي
برند و همان حس
تمركزي را در شما ايجاد مي
كند
كه در سكوت بيابان و كوير آن را تجربه مي
كنيد.

شما جزو كدام دستهايد؟

من لذت ميبرم.
چون برخلاف ظاهر شلوغم از تمركز كردن و غرق شدن در چيزي يا حتي خودم لذت مي
برم.
البته ذن، ترسناك هم هست. چون تا تنها نشوي و خلوت نداشته باشي، سراغت نمي
آيد.
اما اين ترس، اصيل نيست. ترس تنها شدن است.

يادم هست كه در نمايشگاه
اول، دوربين شما
G9 بود و بعد هم G10. در اين نمايشگاه از چه دوربيني استفاده كرديد؟

اين
بار روي يك دوربين خاص متمركز نبودم و با چند دوربين مختلف كار كردم. در اين
نمايشگاه ابزار، خيلي براي من مهم نبود. مهم
تر از
همه نتيجه بود. به
نظر من با ديجيتال شدن دوربينها،
ديگر ابزار نقش چنداني در هدف نهايي ندارند. چون هر تكنيكي كه بخواهي در عكاسي به
كار ببري با فشار دادن يك دكمه در اختيار تو قرار دارد. در حقيقت با انتخاب اين
دوربين
ها و فشار دادن يك دكمه از همه تكنيكها
رها مي
شوي و در عوض به سمت مفهوم ميروي.
بنابراين مهم اين است كه چه مي
بيني و چيزي كه ميبيني چقدر تازه است يا اينكه
چرا تا به حال ديده نشده.

  هدي ايزدي- رضا صائمي / عكس: ساتيار امامي

نادر
داودي، عكاس، روزنامه
نگار و مستندساز كه ما را در اين گفتو گو
ياري كرد

منبع : مجله زندگی ایده آل

[ad_2]

Source link